نمي دانم چرا هر وقت اين اصطلاح را مي شنوم يا مي خوانم عصبي مي شوم و زياد نمي توانم مطلب را در خودم هضم كنم. شايد علتش اين باشد كه آن بنياد معرفتي را كه باعث خلق چنين عباراتي مي شوند را قبول ندارم.
"در حال گذار"؛ وقتي شما از اين عبارت هنگام تبيين عقايد فلسفي _اجتماعي تان استفاده مي كنيد يقين بايد مبدا و مقصد اين گذار را هم مشخص كنيد.سطحي ترين جواب ممكني كه به ذ هن شنونده يا خواننده خطور مي كند اين است كه ما از يك جامعه سنتي در حال گذار به يك جامعه مدرن هستيم.حال بگذاريد كمي اول واخر اين جمله را برانداز كنيم شايد كه با كالبدشكافي در متن بشود به فتور وسستي در معني وقصور وكاستي در لفظ گويندگان پي برد.
تا پنجاه سال گذشته برخوردهاي جامعه ايراني با فرهنگ مدرن غربي همراه با شيفتگي طبقه تحصيل كرده( اليت )وانفعال و ستيز طبقه ديگر جامعه همانها كه بعضا اصطلاح اسير سنت را برايشان استعمال مي كنيم همراه بود.
اين دو طبقه به ظاهر آشتي ناپذير وضعيت جامعه ايراني را به تعبير بعضي ها دچار نوعي فترت تاريخي كردند. جامعه ما در طي دو سده اخير به اقتضايات زمانه با تلخي تن داده چرا كه راه ديگري را پيش پاي خودش نديده شايد بشود پذيرش اينها را به حساب طبقه اول و چشاندن مزه تلخي آن را به جامعه به حساب طبقه ديگر نوشت.
اما در دو دهه قبل از انقلاب اسلامي وضعيت به گونه اي ديگر رقم خورد. با باز شدن دروازه هاي دانش غرب به روي اكثريت جوانان ايراني و نه فقط جوانان حكومتي و درباري نسلي تازه پرورش يافتند.سوغات اين جوانان از فرنگ بر خلاف اخلاف خود شيدايي و نفرت از سرزمين جديد نبود. بلكه نقطه شروعي بود براي پروژه عظيم انسان شرقي يعني"بازيابي سنت ملازم با مدرنيته " اين پروژه در جامعه امروز ايران نيز با پشت سر گذاشتن تجربه هاي تلخ و شيرين به پيش مي رود.منظورم از تجربه هاي تلخ و شيرين همانا تلاشهايي است كه براي بازيابي سنت بر خلاف روند 150 سال گذشته در 20 سال اخير صورت گرفته .
بعد از اين مقدمه نسبتا طولاني بايد بگويم كه ايراني سنت را درست نمي شناسد چه برسد به اين كه پايش در غل و زنجير ان گرفتار باشد .يا بخواهد ان را مبدا حركت قرار دهد جامعه ما بر خلاف برخي ديدگاه ها به نظر من سنتي نيست.ايران دويست سال است كه از فضاي كهن خارج شده و بدين معنا امروزه كمتر جامعه اي را مي توان سنتي ناميد. ايران ما در مقوله هاي كلان سياست اقتصاد و فرهنگ نسخه هاي پيچيده شده را بصورت نيم بند پذيرفته و نوعي از نگرش كج و دار ومريض بر تمام مناسبات ان سايه افكنده است.
در اين ميان حركت غير اصولي به سمت
modernization مطابق نسخه غربي تنش زا خواهد بودچرا كه مدرنيته عين و بلكه مصداق معنايي بحران است.بحران در نگاه به مبدا ومعاد و نسبت بشر با طبيعت خود و خدا.از اين منظر اصطلاح بحران مدرنيته شايد بي وجه باشد.و هم چنين حركت به سمت سنت(مفهومي كه بيشتر دلبخواه تعبير مي شود) عايدي براي ما جز خارج شدن از قلمرو تمدن سازي و حضور پررنگ در عرصه جهاني نخواهد داشت.حال با اين تفاسير ما از يك جامعه سنتي كه فقط اسم ان را به يدك مي كشد چگونه به سمت يك جامعه مدرن كه تبعات و هزينه هاي نزديكي به ان را مي شناسيم و مي دانيم در حركتيم؟!
من اينطور فكر نمي كنم اين فقط مي تواند ناشي از يك ساده اندشي جامعه شناسانه باشد.به نظر من ايران در كليت خود در حال اصلاح تجربه هاي تاريخي خود در حوزه هاي اجتماعي سياسي وفرهنگي است.البته در اين اثنا گهگاه مجبور مي شود هزينه هاي انرا نيز بذردازد.خروج از بحران وتنگناي جهاني شدن، باز يابي ،باز تعريف و باز پروري مفاهيم شرقي انديشه ايست كه متفكران و روشنفكران امروز ايران هر يك به ظرفيت خود پنجه در پنجه حريف افكنده اند.عبور از فضاي جامعه در حال گذار و يا شايد "بحران مناسبات" به تعبير نيچه فقط وفقط با سكني طزيدن در دهانه اتشفشان ميسر است.بادر اغوش طرفتن مشكلات و نوشيدن شوكران مي توان راه اينده را گشود.
انتخاب مجدد گزينه ازمون و خطا در گيري با مسايل و مبتلابهات روز و تنظيم مداوم مناسبات فردي واجتماعي با ان ودر يك كلام شناخت جايگاه فردي اجتماعي تمدني تاريخي انساني راهي است كه به پيش خواهد رفت.انشاالله.
محركم در نوشتن اين گفتار شايد خبری از روزنامه ايران بود كه وزير راستگراي اصلاحات دولت ايتاليا گفته"جهان اسلام مصمم است با تشكيل يك امپراطوري اسلامي تمدن موجود در غرب را نابود كرده و سپس ان را در خود هضم كند." ما كه از خدامونه!